مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
45
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
متحير نه در جمال توام * عقل دارم به قدر خود قدرى حيرتم در كمال بيچونست * كاين جمال آفريده در بشرى ملكه گفت : اى سيده ، مرا جامهء از پر هست كه اگر آن جامه بپوشم ، صد بر يك به خوبى من بيفزايد . سيده گفت : آن جامه كجاست ؟ دخترك گفت : او در نزد مادرشوهر منست . او را ازو بخواه . سيده زبيده گفت : اى مادر ، بجان منت سوگند مىدهم كه برخيز ، به خانه شو و جامهء پر او بازآور تا اين دخترك او را بپوشد و بحسن و جمال او نظاره كنيم . دوباره تو آن جامه گرفته ، بخانهء خود بازگردان . عجوز گفت : اى خاتون ، او دروغ ميگويد . هرگز ديدهء كه كس جز پرندگان ، جامهء پر داشته باشد ؟ ملكه گفت : سيده ، بجان تو سوگند كه جامهء پر در نزد او بصندوق اندر است و آن صندوق در مخزن خانه به زير خاكست . سيده زبيده در حال ، عقدى گوهرين كه برابر خزانهء پادشاه و قيصر بود ، بدر آورد و با عجوز گفت : اى مادر ، اين عقد بگير و بجان منت سوگند مىدهم كه برو و جامهء پر بازآور . عجوز گفت كه : آن جامه نديدم و راه بر وى ندارم . آنگاه سيده زبيده بانگ بر عجوز زد و كليد ازو بگرفت و مسرور را نزد خود خوانده ، به او گفت : اين كليد بگير و بسوى همان خانه شو و در فلان مخزن بگشا كه در ميان او صندوقى به زير خاكست . آن صندوق بيرون آور و او را بشكن و جامهء كه در صندوق است ، در نزد من حاضر آور . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و نود و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، سيده زبيده چون مسرور را به آوردن جامه پر امر كرد ، مسرور بفرمان سيده بشتافت . مادر حسن نيز با مسرور برخاست و هميگريست و از بردن دخترك بگرمابه پشيمان بود . پس از آن عجوز با مسرور